مامان جون و دایی جون
سلام به همه ی دوست جونای خود خودم.
خوفین عزیزای دلم؟
ما هم خیلی خوبیم. آخه مامان جون و دایی جون اومده بودن خونمون.
خیلی بهمون خوش گذشت. عسل انقدر خوشحال بود که حد و اندازه نداشت.![]()
همه چی عالی بود. روز چهار شنبه ساعت 16:30 رسیدن خونمون .
عسل هم تازه از خواب بیدار شده بود و شارژ بود.![]()
قبل از اونم حموم کرده بود
و تر و تمیز
و خوش بو منتظر مامان جون و ایی جونش بود.![]()
فداش بشم من وقتیدیدشون انقدر ذوق زده شده بود که باورش نمی شد.
دورت بگردم من دختر نازم.
خلاصه یا همش بغل مامان جونش بود
یا با دایی جونش تو اتاق عسل داشتن بازی می کردن![]()
خلاصه روز جمعه صبح قرار شد بریم بیرون و با هم یه گشتی بزنیم 
عسل آماده شده بود و وایساده بود بالا پله ها
و منم داشتم توی خونه آماده می شدم که یهو صدای گریه ی عسل اومد.![]()
رفتم دیدم از بالای پله ها افتاده بود پایین.![]()
بدو بدو رفتم و بغلش کردم. حالا خوبه خدا رو شکر که شال گردنش جلو دهن و بینیش بود و فقط یکم دهنش و بینیش زخم شده بود . ولی از لبش خون میومد و عسل هم خیلی ترسیده بود.![]()
محکم بغلش کردم و مامانمم زود براش صدقه انداخت و عسل هم یکم آب خورد و آروم شد.![]()
بعدش رفتیم بیرون و عسل خانوم هم طبق معمول عاشق طلا و همش برای خودش النگو و انگشتر و از این جور چیزا انتخاب میکرد.
بعدش اومدیم خونه و ناهار خوردیم و یکم لالا کردیم.
بعدش بیدار شدیم و شروع کردیم به درست کردن کوفته.
طفلک مامانم هر موقع میاد خونمون برای من کوفته درست میکنه.![]()
دستت درد نکنه مامانی خدای روی زمینمی.![]()
خلاصه عسل جونمم می خواست کمک کنه و مامانم هم طبق معمول همیشه قبول کرد.![]()
عسل انقدر خوشش اومده بود که همش می خندید و با ذوق کارشو انجام میداد.
اینم از کوفته های دخملی:

دورت بگردم من با سلیقه ی هنرمند

وای که مامان فدای اون دستای کوچولوت بشه عزیز دلم

اینم از کوفته ها ی عسلی.
نه خدایی فرق و داری دیگه؟ 
خلاصه امروزم که مامان جون و دایی جون دیگه رفتن خونشون خیلی دپرس شدیم.![]()
ولی خب دیگه قسمت ما هم اینطوری بود دیگه.
ولی عسل خیلی حوصلش سر رفته
فداش بشم من. 20 آذر می ریم تبریز تولد داداشمه خب. ![]()
عزیز دلم. انشاالله که 120 سال عمر کنی گل من.
الانم برم جوجمو بخوابونم که فردا بتونه زود بیدار بشه.
فعلا بااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای![]()


مامان جون و دایی جون
